(مرتضی مساکنی)
واينكه مفهوم مرگ، موضوعي است كه رويكردهاي مختلف الهياتي، فلسفي و جامعه شناختي به آن پرداخته اند ومي پردازند اما باز هم قابل پرداخت، تفهيم شدن وهضم شدن نبوده است ونخواهد بود.چرا كه مرگ، مرگ است. ابژه اي واقعي اما لمس نكردني، دست نيافتني، انتزاعي وتوصيف نشدني.
با ابزارها ودستگاه هاي فلسفي، جامعه شناختي و الهياتي به مرگ نگريستن تنها تصاوير مبهم و كج ومعوجي به دست مي دهد. بد نيست گاهي هم سري به قبرستان ها بزنيم و از دريچه تجربه زيسته خود به آن نظر كنيم.
روايت از آخر: تنت كه بي جان مي شود، شل وبي مقاومت به هر طرف مايل، بي هيچ مقاومت در خاك وبعد كه نثار مورچه ها وسوسك ها ......... وبعد كه از خاطره جمعي رخت مي بندي، خاطره اي ميشوي پوسيده.
انساني كه دنيا را بر محور خودش، تجربياتش و خاطراتش فهم ميكرد و دنيا وجود داشت چون او وجود داشت اكنون نيست اما دنيا همچنان وجود دارد! و زندگي ادامه دارد بي كم وكاست، او كه مركز همه چيز بود به همين سادگي.....
روايت از نگاه بازماندگان: شوكه، حسرت وعجز در برابر واقعيتي برگشت ناپذير و پاك نشدني وبهتي كه سوگواري ميشود وبعد خاطره اي ...
روايت از اول: مرگ را مي توان در دو پاراديم جدا در نظر گرفت –نگاه اومانيستي به مفهوم يك جهاني اش –نگاه الهياتي به مفهوم دو جهاني اش، نوع نگرش وسبك زندگي در هر دو پاراديم را بايد دو چيز جدا ومتمايز از هم در نظر گرفت.
در مفهوم تك جهاني، به جاي مفهوم "خلود" با "عدم" سروكار داريم وبه جاي مفهوم "هجرت" با" نيستي" وفكر كردن تنها به همين مفهوم عدم و نیستی كافي است تا مفهوم" اضطراب مرگ" را فهم كنيم. اضطرابي كه برخي را به سوي الهيات دو جهاني وچنگ زدن به دامان آن ميكشاند، براي آرام گرفتن، التيام يافتن.
آيا اين پاد زهر اثر گذار است؟
در نگاه الهياتي- دو جهاني، اگر چه با مفاهيمي چون "نيستي- عدم " سر وكارنداريم اما همچنان گريبانگير اضطراب هستيم! چرا كه مفاهيمي چون حسابرسي، اضطراب" رنج دوزخي وبرزخي" را در دل زنده ميكند.
پس در هردو پاراديم مرگ مفهومي است آميخته با اضطراب وترس. اپيكتتوس فيلسوف رواقي در اين باره چنين ميگويد "اين مرگ يا مشقت نيست كه ترسناك است بلكه ترس از مرگ ومشقت چنين است"
روايت دوم
آيا مرگ انديشي ونوع نگرش به آن سبك زندگي و چطور زيستن را مي سازد؟ يا اينكه سبك زندگي حاصل از موقعيت طبقاتي وتجربه زيسته نوع نگرش به مرگ را ميسازد؟ يا شايد هم اين دومسئله منفك وجدا از هم هستند؟
اگر مرگ، "عدم " وپايان بخش تك جهان در نظر گرفته شود مسلما با تجربه زندگي روزمره متفاوتي نسبت به اينكه مرگ را "هجرت" و گام برداشتن به سوي اتوپيا در نظر گرفته شود مواجه ايم.
اگر مرگ يعني عدم و پايان تك جهاني، پس ناگزير به تحقق اتوپياي اين جهاني وتلاش براي رسيدن به آن هستيم، يا به ياس وسرخوردگي ناشی از متحقق نشدن آن در اين فرصت كوتاه دچار می شویم، شايد هم با نگاه واقع بينانه نه آرمان خواهانه رسيدن به مفهوم زندگي، همين باشد وبس. وبعد لذت بردن از سبكي تحمل ناپذير هستي، حاصل اين نگرش.
از سوي ديگربا تلاش براي حداكثر استفاده از امكانات ومنابع كمياب كه به حاصلخيزي بيشترهمين زندگي مي انجامد بر مي خوريم؛ ولبه ي ديگر آن پوچي وزندگي تراژيك براي فرودستان محروم از امكانات واستثمار شده خواهد بود- البته در اين پارادايم راه برون رفت از اين وضعيت همان توسل به مبارزه وتلاش براي تغيير وضع موجود است وتغيير قواعد فرودستي وفرا دستي بهترين راه مقابله با اين چالش و بن بست معرفي مي شود.
اگر مرگ را هجرتي براي تحقق اتوپيا و احقاق حقوق فرودستان در نظر گيريم، سبك زندگي در اين جهان همان فرایند آماده شدن براي تحقق آن لحظه ناب همراه با مسئوليت ها و وظايف مخصوصش به شمار می آید؛ يا شايد هم پشت پا زدن به زندگي بهتر در اين جهان و تسليم وضع موجود شدن، حاصل این نوع نگرش گردد. هركدام از اين دو پارادايم منطق خاص خود را دارد كه نمي توان آنها را در جاي هم نشاند يا در دو كفه ترازو جاي داد.
منطق الهياتي ميگويد: مفهوم جاودانگي واتوپياي آن جهاني، معنا بخش و تسكين دهنده است، با يك سري چشم پوشي ها و كناره گيري هاي زاهدمآبانه. و منطق تك جهاني نمي خواهد ريسك كند وبراي چيزي كه از تجربه اش خارج است از زندگي و لذتهاي عيني ان صرف نظر كند.
روايت در روايت
مرگ انديشي در واقع لبه ي ديگر نگاه دوباره ما به زندگي است. این دو چيزي منفك وجدا از هم نیست.
در واقع تنها رويكرد ونگرش ما به مرگ نيست كه سبك ونوع زيستن ما را مي سازد بلكه تجربه زيسته وموقعيت فرودستي –فرادستي ما در پهنه دنياي زندگان هم در قبول نگرش ونوع برخورد ما نسبت به اين مفهوم موثر است. براي زن خانه داربا كمترين سطح رفاه كه در خانه وجامعه استثمار می شود بدون هيچ نقش اجتماعي- جنسيتي - مدني فعال، آيا مرگ مفهومی جز رهايي و تحقق اتوپيا مي تواند داشته باشد؟ وزندگي معنايي جزمحلي براي سوختن وساختن، امتحان پس دادن ورياضت كشيدن مي تواند داشته باشد؟ زندگي كه تنها فرودستي وستم مضاعف به ارمغان مي آورد، لزوما چيزي جز اعتقاد آرامبخش زندگي بهتر در دنياي ديگر به ارمغان نمي آورد. در اينجا مرگ انديشي با تجربه زيسته وموقعيت طبقاتي زندگان چه نسبت هايي با هم دارند؟
براي معتاد تزريقي كه مي داند در هر باره تزريق مجدد، امكان مرگ اش وجود دارد، اما باز هم سرنگ را در جاهاي مختلف بدنش فرو ميكند براي پيدا كردن رگي كه هنوز سالم باشد، مرگ چه جايگاهي برای او دارد؟ در واقع لذت آني بردن را فداي ترس مردن نمي كند، چرا كه در هر دو صورت چيزي را از دست نمي دهد؛ اگر در حين لذت آني هم بميرد اين همان خلاص شدن و پايان رنج ها است چرا كه او سالهاست مرده يا به مرگ محكوم شده.
روايت سوم : روزي استاد عزيزي برايم نقل كرد" بگذار مردگان را مردگان دفن كنند" شايد اين بهترين جمله اي باشد كه بتوان براي بازماندگان نقل كرد، بازماندگاني كه اسير فرم ها ومناسك نمايشي هستند. بازماندگاني كه زمان زندگي گرگ يك ديگرند و پس مرگ يكي از انها، خورشيد ديگر برايشان طلوع نمي كند.
آيا نبايد در سرزمين مرده پرستان كاري كرد؟ آيا بهتر نيست مردگان را فراموش كنيم و به زندگان بپردازيم ؟ همان مردگان بالقوه.
پل تيليش در كتاب "شجاعت بودن"به نقل رواقيون مي گويد: هر روز بخش كوچكي از عمر از ما گرفته مي شود، زيرا ما هر روز مي ميريم –لحظه فرجامين، يعني هنگامي كه هستي ما متوقف مي گردد، خود به تنهايي آورنده مرگ نيست، بلكه صرفا فرايند مرگ را به انجام مي رساند.
پانوشت(آخرين سنگ را كه بر گورت مي گذارند): با تمام اين صغري وكبري چيدن ها اما باز مرگ ماجراي غريبي است و غريب خواهد ماند وترسناك.
(امیر کیانپور)
«راه حل های زندگی نامهای در برابر تناقضاتي که نظام می آفریند، راهگشا نیست و زیستن به مساله ای غامض تبدیل شده است.»
زندگی دیگر خطر سیری طبیعی ، تهی و همگن از تولد تا مرگ و کلمه ای دایره المعارفی و غیرتاریخی نیست. زندگی امروز هرجا که ظاهر می شود - در هر «سبکی» که نمود پیدا می کند و واژه کلیدی هر جلمه ای که می شود- نشانه ای جز از هیستری و وسواس خرده بورژاوزی نیست. باید «محتوا»ی زندگی را در همین شکاف، تنش و دوپارگی «فرم» آن در توازی همین هیستری و وسواس جستجو کرد.
الف) رویکرد مردانه ی وسواس به زندگی) تشدید زندگی در بیشتر زندگی کردن ، شتاب کردن و هدر ندادن تک تک دقایق زندگی برای لذت بردن و کشیده شیره ی آن. هیچ عذری پذیرفتنی نیست. قرصهای ویاگرا مشکل ناتوانی جنسی مردان را حل کرده اند. و « وظیفه » ی شما این است که لذت ببرید و تا می توانید لاس بزنید ...« خوشي هاي کوچک روزانه اي داشته باشید و خوشي هاي کوچک شبانه اي .اما نگران تندرستي خويش نيز باشید... گهگاه اندکي زهر که روياهاي خوش مي زايد و سرانجام زهر بسيار براي مرگي خوشايند» ( نیچه، چنین گفت زرتشت) ...زیرا تنها آنچه شایسته وسواس و نگراني است، پرسیدن این سوال است -همیشه و همه جا- که «آيا به اندازه کافي لذت مي بريم ؟» ... زندگی کردن یعنی همین وسواس به لذت!
ب) رویکرد زنانه ی هیستریک به زندگی) کناره گیری از زندگی ، کمتر فرو رفتن در کثافت آن، بستن درهای خانه و گشودن کتاب شعر نیچه. گوش دادن به « داریوش» در خلوت خویش در دهه 60 و در دهه های پس از «جامعه مدنی»، بردن خلوت خود به کلبه ای در شمال و دور از هیاهوی زندگی، گیاهخواری کردن و روح خوشگل خود را (یا کمی گل و گیاه و علف) پرورش دادن. کمی دست شستن از زندگی وبسیار باور کردن که دستهای ما پاک است ...
در شکاف میان این وسواس و هیستری خرده بورژاوزی نسبت به زندگی، در فاصله ی فروکاسته شدن زندگی به راه حل های زندگی نامه ای،... آنچه همواره در این ساعات شخصی ِ کناره گیری از زندگی یا تشدید آن هم چون گنداب سرریز می کند، ضربه های تقویم رسمی است. ..«بی توجهی» به ساعت رسمی اما کردار پيرزنانی است که ساعت های خویش را در ابتدای سال نو جلو نمی کشند و هم چنان به «ساعت قدیم » زندگی می کنند.
کسی که زندگی را تقدیس می کند، «موقعیت طبقاتی اش» را پشت «آنچه انجام می دهد» مخفی کرده و کسی كه از زندگی کناره می گیرد، «آنچه انجام می دهد » را پشت «موقعیت طبقاتی اش» پنهان کرده است .
...تقدیس زندگی یا تف انداختن بر آن؟ هیچ کدام.
(پوریا شیبانی)
و سقراط جام شوكران را سر كشيد بي آنكه نشاني از ترس در چهره اش باشد و بي آنكه نشاني از شرم بر چهره كساني باشد كه فرمان مرگ او را صادر كردند.
عكس جسد له شده پازوليني در کنار ديگرعکسهای او است. مرگ پازوليني معنا بخش اثر عجیبش ”سالو“ است و جوابي به همه منتقدان او « نه! جهان به آن هولناكي كه پازوليني در آثارش نشان داده نيست» بله جهان به همان هولناكي است كه پازوليني نشان مي دهد.
پازولینی سه هفته قبل از مرگش تدوین فیلم سالو را به پایان برد. این فیلم بر گرفته از رمانی با نام 120 روز در سودوم نوشته مارکی دوساد است. پازولینی در اين فيلم کشمکشی طبقاتی را نشان می دهد چیزی که در اثر دو ساد از آن خبری نیست، در رمان، جوانان از فرهیختگان هستند در حالیکه در فیلم اغلب جوانان از طبقه پرولتاریا انتخاب شده اند. در این فیلم ما با چهار شخصیت فاشیست روبرو می شویم، یک دوک، یک دادرس، یک رئیس جمهور و یک اسقف، که در واقع چهار مهره قدرت در جهان معاصر است. به اعتقاد پازولینی هرکدام از آنها یکی ازوجوه چيزي را نشان می دهند كه مطابق نظر او سادیسم، از رهگذر فاشیسم به سرمایه داری جدید منتهی می شود. سادیسمی که نهایتا در کشتن پازولینی مشارکت دارد. این چهار نفر به کمک چند فاحشه که همچون خنیاگرانی، برای اغوای این جوانان آمده اند، جنایات خود را سامان می دهند. این چهار نفر 9 دختر و 9 پسر را برای سپری کردن یک دوره 120 روزه شکنجه های روحی، جنسی و بدنی انتخاب و به یک ویلای دور افتاده منتقل میکنند، به واسطه این چهار نفر پازولینی به انتقاد از جمهوری، مذهب، نظام سلطه و سرمایه می پردازد.
سقراط به دو دليل محكوم به مرگ مي شود يكي كاذب دانستن پرستش خدايان و ديگري فاسد كردن ذهن جوانان. سالو پوچ بودن پرستش خدايان را نشان مي دهد، خدايان دروغيني كه در قالب چهار شخصيت خود را نشان مي دهد، سالو با بيان خاصش مهر فاسد كردن جوانان را نيز بر خود دارد.
پسری دستگیر می شود که به کشتن پازولینی اقرار می کند، گفته بود چون پازولینی قصد داشته به او تجاوز کند او را كشته است. پس از سالها این پسر دوران حبسش تمام مي شود و از زندان بیرون مي آيد و حقيقت را پس از سالها اينگونه بيان ميكند كه چون تهديد شده بوده اگر حرفي بزند پدر و مادرش را ميكشند، تا كنون چيزي نگفته بوده است: «چند مرد در حالی که پازولینی را با چوب مورد حمله قرار داده بودند مدام می گفتند کمونیست کثیف و برای اطمینان از مرگش با ماشین خودش استخوانهایش را له کردند».
سکانس پایانی فیلم سالو هولناک، فجیع و آزاردهنده است. جوانان شورشی با وحشیانه ترین روشها شکنجه و قتل عام می شوند، و این چهار حاکم فاشیست هستند که با دقت بسیار این امر را هدایت می کنند. آنچه در سالو نشان داده می شود حکومت وحشت است که با استفاده از قانون، ثروت و عقیده برای حفظ و نگهداری قدرت و منافع اعمال می شود.
هنوز سه هفته از پایان تدوین فیلم نگذشته است که پازولینی یاغی، همچون جوانان یاغیِ فیلمش شکنجه و پس از آن به قتل می رسد.
پازولینی فیلمی دارد با نام خشم که در سال 1963 از روی بایگانی اخبار سینمایی درباره مرگ آلچیده دگاسپری پدر حزب دموکرات مسیحی ایتالیا ونیز درباره مرگ مرلین مونرو نگاشته شده است. او اين فيلم را از میان 90 هزار متر فیلمی که به گفته خودش چیزی جز نمایش غم افزای بی تفاوتی جهانی و واکنشی بس معمولی نبود، ساخت و پس از آن ديگر به سراغش نرفت. این فیلم در سال 2001 مجددا تدوین شده و مونتاژی کوتاه و فشرده به این نسخه باز سازی شده، افزوده شده که امکان درک نفرتی را می دهد که این سینماگر تا زنده بود به اندیشه خویش در آمیخته بود. هنرمندی دشنام خورده از اندیشه های خویش و آماج عقل سلیم قاتلان.
پازولینی در برابر دوربین در سال 1966 می گوید:« برای من خشمگین آرمانی، سقراط است. خشمی والاتر از این نمی توان یافت. سقراط تا بود خشم آگین بود، خانه به دوشی که از این استادیوم آتن به آن یک و از این کمربندی به کمربندی دیگر می رفت.». پازولینی دريكي از شبهاي ماه نوامبر سال 1975 در ساحل اوستیا در کمربندی روم به قتل رسید.
(سبا حاج جعفر)
در روایات مذهبی آمده که در بهشت دو درخت وجود داشت: درخت زندگی و درخت دانش. یهوه به آدم و حوا تنها اجازه ی استفاده از درخت زندگی را داده بود و آنها را از خوردن میوه ی دانش نهی کرده بود. اما میل حوا به تجربه ی دانستن او را به سرپیچی از فرمان یهوه واداشت، و با وسوسه ی دانستن، زندگی انسان بر روی کره ی خاکی آغاز شد.
شاید مرگ تنها سوال اسرارآمیز مشترک انسانها باشد. هیج فیلسوف یا شاعر و نویسنده ای نیست که در این باره نیندیشیده باشد. ذهن انسان همیشه به طور غريزي از فکر کردن به مرگ گریخته است.
ادیان مختلف از زندگی جاودانه ی بعد از مرگ سخن گفته اند.
در برخی مناطق همراه با مردگان وسایل لازم برای زندگی پس از مرگ آنها را نیز دفن می کرده اند، و همچنین گاهی همسر او را نیز برای تنها نبودن وی در زندگی بعدی با او همراه می کرده اند.
اونامونو در "درد جاودانگی" می نویسد:
" در ایام طفولیت که ایمان ساده ای داشتم توصیفاتی که از عذابهای جهنم می شنیدم با همه ی هولناکی اش هرگز پشتِ مرا به لرزه در نمی آورد چرا که همیشه حس می کرده ام نیستی از آن هم هولناک تر است. "
اسطوره ها تجلی ِ آرزوهای دست نیافتنی ِ انسان اند. روئین تن بودن اسفندیار ، آشیل و بالدر حاکی از میل همیشگی انسان به جاودانگي است، و از بین رفتن هر یک از آنها توسط یک نقطه ضعف این روند را مختل می سازد و این سوال مطرح می شود که نیاز به جاودانگي سرانجام تامین خواهد شد یا نه؟
خودکشی دیدگاهی متفاوت به مرگ است. فکر مرگ زمانی ترس از نیستی و فنا شدن را در انسان می پروراند که زندگی اهمیت والایی داشته باشد. در جامعه ای که زندگی سخت و تحمل ناپذیر باشد و درد و رنجی عمیق بر همه چیز سايه انداخته باشد، مرگ دیگر ارزش ترسیدن و حتی تفکر عمیق را هم ندارد. و در چنین وضعی نقش منفی خود را از دست می دهد و محتمل است از آن استقبال هم بشود. چرا که تنها راه رهایی از زندگی سرشار از درد و رنج، پایان دادن به آن است. نگاه مثبت دسته ای از افراد به خودکشی به این خاطر است که زندگی با رنج و تعب را شکنجه می دانند. بسیاری از متفکران انسان را برای خودکشی محق دانسته اند. (ن. ک. به مقدمه ی دین، قدرت، جامعه) در کل، از زمانی که زندگی ارزشی متفاوت از گذشته یافته مفهوم مرگ نیز تغییراتی شگرف داشته است. در عصری که اعتقاد به جاودانگی بعد از مرگ جای خود را به نیستی و نابودی می دهد، ترس از مرگ در زندگی همه ی ما رخنه می کند و گاهی این ترس توان و قدرت فکر کردن راجع به آن را از ما می گیرد.
(شهین غلامی)
مهم نیست کجا، کی و چگونه. مهم این است که می دانیم روزی مرگمان فرا می رسد. پس ترجیح می دهیم تا آمدنش، آن را دور ببینیم و به دیگران حواله اش کنیم. شاید مرگ واقعیتی است که نبودنش را فقط وجود زندگی تایید می کند. یعنی تو زنده ای، پس نمرده ای. اما گفتم شاید. یعنی شاید هم تو زنده ای ولی مرده ای. دوگانه ای ناممکن! همیشه هنگامی که جوانی می میرد می گوئیم جوان ناکام. یعنی این دنیا مجالی بود برای کام گرفتنش. اما شاید بهتر باشد کمی به عقب تر بازگردیم. به نیازهایی که تامینشان، مقدم بر کام گرفتن است. نیازهایی مانند خوراک، پوشاک و مسکن که نبود حداقلی از آن ها را فقر مطلق نامیده ایم. اما فقط خوانده ایم و یاد گرفته ایم و مثل همیشه باز هم به نگاه های نسبی روی آورده ایم و فقر را هم از دیدی نسبی نگریسته ایم. البته شاید هم حق داریم. در قرن پیشرفت و تکنولوژی چه جای فقر مطلق؟! و در تصور هیچ کداممان هم نمی گنجد که هم اینک در میان ما، و در کوی دانشگاه، دختری زندگی می کند که از شدت فقر و تنگدستی حتی قادر به رزرو غذای خوابگاهی نیست. دختری که به دلیل ناتوانی در تهیه ی بلیط، روزها و ماه ها دور از خانواده است. دختری که بعد از 4 سال زندگی دانشجویی، هنوز هم کتاب ها و جزوه هایش را از دوستانش به امانت می گیرد. دختری که تصور بدیهیات ما برایش دشوار است. و دختری که نمادی است از هزاران، که عادت کرده ایم به نادیده گرفتنشان و فقط جامعه شناس مآبانی هستیم که در فضاهای انتزاعیمان سیر می کنیم. فقر را از ابعاد مختلف بررسی می کنیم، برایش نظریه صادر می کنیم و ریشه کن شدنش را به انتظار می نشینیم! اما حتی یک بار از خودمان پرسیده ایم که آیا دوستمان غذایی برای خوردن دارد تا توان شنیدن نظریاتمان! را داشته باشد؟ شاید اصلا مهم نیست که او بشنود. مهم این است که ما بتوانیم وجودمان را با ابراز نظریاتمان اثبات کنیم، حتی اگر شده به قیمت نادیده گرفتن دیگران. برایش از مرتون می گوئیم. از اینکه کجروی در گسست پیوند ابزار و اهداف مشروع روی می دهد. او ابزار متناسب با اهدافش را در اختیار ندارد.اصلا او ابزاری ندارد جز تنش. اما کج رو نمی شود. تن نمی فروشد. زندگی ندارد اما زندگی می کند، همچون زنده ای مرده! اما نه. باز هم من سخت در اشتباهم. او زنده است و زندگی می کند و حتی از اینکه مجبور است برای کم کردن هزینه های خانواده اش به ازدواجی زود هنگام تن در دهد، ناراضی نیست. می خواستم از حق طلاق برایش بگویم، اما به دنیای کوچک خودم خندیدم و بهتر دیدم آرزو کنم تا در زندگی جدیدش هیچ گاه گرسنه نباشد. بتواند بلیط بخرد و جزوه کپی کند و آرزو کنم تا دنیای من و تو آنقدر بزرگ شود تا در اوج تشریفات و مناسکی که برای مردگانمان می گیریم، فقط برای یک لحظه به آنانی بیندیشیم که دسته گل های اشرافی مان می تواند لذت چندین وعده غذا برایشان باشد. شاید زندگان مرده مائیم، خزیده در دنیاهای پوشالی مان و جاودانگی مان داستانی است که با نادیده گرفتن دیگران و به دنبالش نادیده گرفتن خودمان به افسانه ها روانه اش کرده ایم!
(سپند)
در زندگي زماني فرا ميرسد كه هر انسان به مرگ ميانديشد. با تاملي تاريخي و نگاهي هرمنوتيك به فرهنگهاي ديگر و عصرهاي ديگر دربارهي دغدغههاي مشترك زندگي انسان، به نقطه مشتركي در تمام آنها ميرسيم؛ نقطهاي به نام مرگ. فصل مشترك تراژدي تمام انسانها در هر جامعهاي، همان فصلي است كه تحت عنوان مرگ از آن ياد ميشود. چه در آنان كه ذهن را بنياد طبيعت ميدانند و چه آنان كه طبيعت را بنياد ذهن، مرگ همواره به عنوان واقعيتي عيني مورد بحث بوده است.
براي آنكه شخصيتهاي جدا از هم وجود داشته باشد، به نوعي عامل فردانيت نياز هست؛ ”جسم“ اين نقش را بازي ميكند. از سوي ديگر مرگ به عنوان واژهاي استفاده ميشود كه نشاندهنده از دست دادن حيات است. مرگ در بيشتر واژهنامهها، از دست دادن علايم حياتي كه براي زيست موجود زنده لازم است، معني ميشود. يعني زماني كه حيات يك موجود زنده به پايان ميرسد. و شخصيتهاي جدا از هم، با نابود شدن عامل فردانيت، از بين ميروند. بدين ترتيب حالتي بروز ميكند كه شايد بتوان آنرا وحشت از فراموشي ناميد. فراموشي از حافظه جمعي همان شخصيتهاي جدا از هم، وحشتي را بوجود ميآورد كه در نتيجه عامل فردانيت را به عنوان ابژه، با نگاهي اميدوارانه مورد بررسي قرار ميدهد و سعي بر باور داشتن تداوم اين فردانيت در قالبهاي ديگر ميكند به صورتي كه در برخي باورها اين ذهنيت بوجود ميآيد كه ديگربودگي تا تبديل آن به خودبودگي پيش ميرود؛ و در باورهاي ديگر شايد تجديد عامل فردانيت(جسم)، براي بروز دوبارهي منِ تثبيت شده جهت رهايي از وحشت بكار برده شود. بدينگونه اشتياقي براي باور كردن آنها بوجود ميآيد. اين شوق به باور كردن همان چيزي است كه دوركيم آن را عاملِ سازندهي ايمان ميداند، كه در قالب يك احساس جمعي تبلور مييابد و مناسك، تثبيت كنندهي آن است. در مورد مرگ اين مناسك بصورت عزاداريها و آيينهاي مختلف نمود مييابد.
اما با ظهور فردگرايي شايد نيازي نباشد كه عامل فردانيت در قالب وحشتِ پنهانِ فراموشي از حافظهي جمعي، بوسيله يك احساس جمعي به تثبيت خويش بپردازد. بدين صورت عامل فردانيت تا زمان زيستِ فرد، كاركرد خود را خواهد داشت و پس از آن، با از دست دادن كاركرد، ديگر وحشتي ايجاد نخواهد كرد و همچون واقعيتي طبيعي در جهان مادي پذيرفته خواهد شد.
بازشناختِ شناختيِ مرگ، صرفا يك عمل ادراكي است در حالي كه بازشناختِ اجتماعي مرگ، جزئي از فرد در يك مناسبتِ برقراري ارتباط است. در واقع ميتوان گفت اگر هيچكدام از دوستان و اقوام فرد، متوجه مرگ او نشوند، آن موقع انگار او واقعا نمرده است.
جهان خوردم و كارها راندم و عاقبت كار آدمي، مرگ است.
(تاريخ بيهقي)
(مرتضی مساکنی)
شايد مناسبترين تعبير از فصل مشترك زندگي مهاجران همان نوستالژي بازگشت باشد كه كوندرا از آن به عنوان آرزوي ناكام بازگشت به گذشته ياد ميكند.
در اينجا تأكيدم بيشتر بر مهاجرت هاي اجباري است كه بسته به موقعيت زماني، مكاني وارزش هاي حاكم، براين مهاجران نام هاي متعدد ومتضادي مي گذاريم ومي گذارند؛ پناهجو، آواره، تبعيدي ،خائن يا وطن فروش.
اقليتي كه در سرزمين مادري با محروميت مواجهاند، محروميت از فضا-زماني براي ادامه زندگي، زندگي همراه با آزادي عقيده، آزادي بيان وآزادي در انتخاب سبك زندگي شخصي.
ماجراي اين دسته ازمهاجران، ماجراي مهاجرت براي پيدا كردن بهشت گمشده نيست ونبايد آنها را با اتوپينهايي كه به دنبال تحقق آرمان زندگي بهتر ميروند اشتباه بگيريم. ماجرا، ماجراي فرار براي بقا است، فراري بي بازگشت و وجه تراژيك آن، مرگ سرزمين، مرگ خانه ياهمان مرگ تعلق براي بقا است.
تمركز بر مسئله اين دسته از مهاجران درواقع معياري است براي نشان دادن آستانه تحمل نظام سياسي-اجتماعي، همانطور كه توجه به مهاجران كار، شاخصي است براي نشان دادن وضعيت اقتصادي سرزمين مبدا .
افزايش مهاجرتهايي از اين دست درواقع نشان دهنده بحران در سيستم است، بحراني كه فرار براي بقا را به دنبال دارد.
مهاجران مورد بحث من كه بهتر است بگويم تبعيد شدگان، رانده شدگان، محكوم به فراموشي گذشته با تمام تعلقات آن هستند و زندگي درپيشرو آنان، زندگي بيتاريخ و بيشناسنامهای است؛ در قالب پناهجو نه شهروند.
اما اين آرزوي ناكام بازگشت به گذشته كه در روز وشب آنان تكرار مي شود چيست؟ بازگشت به كدام گذشته؟ كدام سرزمين؟ كدام خانه؟ همان گذشته كه برايشان آشويتسها، كولاگها، تفتيش عقايدها، سنگسارها واعدام ها هديه ميداد و ميدهد؟ همان تجربه در اقليت زيستن بيصدا؛ چرا كه صدايشان درنطفه خفه شده است! آيا آرزوي بازگشت به همان برزخي را دارند كه به عنوان موجوداتي بيگانه، گناهكار، منحرف، شورشي آنان را طردكرده است؟
وتجربه زندگي تازه آنان به عنوان بيگانه، مهاجر و آواره بازهم تجربه بيگانگي، در اقليت بودن و حاشيهنشيني است. پناهجويان همچون كودكان بيزبان درجهان آواها ونمادهاي جديد معلق و دوپاره شده اند؛ دوپاره، جدا از هم، بي هيچ گفت وگو. پارهاي سوگوار از مرگ سرزمين و پارهاي مات و مبهوت در پناهگاه. پناهگاهي كه هميشه پناهگاه ميماند، خانه نميشود، شهر نميشود و پناهجويي كه هميشه پناهجو مي ماند. فقدان تعلق، چه در پارهاي كه از آن گريخته و چه در پارهاي كه به آن پناه آوردهاند. از اينجاست كه فكر ميكنم نوستالژي بازگشت يا همان آرزوي ناكام بازگشت به گذشته، آرزو و حسرتِ به جايي تعلق داشتن و رنج بيتعلقي و خودماني نبودن است. نوستالژي، براي فرار از اين موقعيت معلق و نه آرزوي بازگشت به سرزميني كه در آنجا نیز بيگانه و درحاشيه بودهاند.
و اما تاريخ به ما ميگويد پناهندگان و تبعيدشدگان نقش بهسزا وتاثيرگذاري در حوزههاي مختلفي چون هنر، ادبيات، فلسفه، سياست و.... از خود برجاي گذاشتهاند.
چرا كه آنان درهردوپاره تجربه زيسته خود، معلق بودن،
فرودستي، بيتوجهي، بيوطني و درنهايت جهانوطني را تجربه كردهاند. تجربه زندگي با دو تاريخ با دو هويت وبيهويت .
درهم آميختگي ودر رفت وآمد بودن اين دو فضا –زمان با تمام تناقضات آن باعث پروردهشدن، گسترش جهاناجتماعي و در بسياري موارد حتي دست كشيدن از اسطوره سرزمين مادري و تكيه به مفهوم نابتر جهانوطني ميشود. اوليسهايي كه شايد هرگز به ايتاكاي بازنگردند! چراكه اگر بازگردند خبري از پنلوپهها نيست اگر هم باشد آن همه فاصله و تجربه متفاوت آنها را از هم بيگانه كرده است. نه اوليس، پنلوپه را ميفهمد نه پنلوپه اوليس را. ديگر براي اوليسهاي دنياي امروز همهجا ايتاكاست و هيججا ايتاكا نيست. و ايده جهانوطني وگسترش جهاناجتماعي ميگويد: هر انساني بايد مهاجر باشد ودر رفت وآمد؛ چرا كه انديشه، علم، هنر در همين مهاجرتها پرورانده ميشود.
اما نه مهاجرتي براي بقا، براي زنده ماندن بلكه مهاجرتي براي بهتر زيستن، نه مهاجرتي كه در آن ناگزير به فراموش كردن خود، تعلقات، ميراث و بازماندگان باشد؛ بلكه سفري براي پر بار شدن؛ براي در گفتگو قرار دادن تعلقات وميراث گذشته با تجربههاي نو و تازه.
واين مهاجرتي است كه اتفاقاَ نشان رونق و پرباري سيستم است.
با تمام اين تفاسير اما مهاجرت اجباري، تراژديِ به هرقيمتي زنده ماندن، به هر قيمتي گريختن، بدون كولهبار و شناسنامه است ونشاني از بحران وتماميتخواهي در سيستم ؛ نه اتوپيايي در كار است نه اميد يافتن بهشت گمشده. ماجرا، ماجراي رنج كشيدن ومحروم بودن است .
هرچقدر هم تاريخ بگويد اين پناهجويان در تاريخ علم وانديشه وسياست حادثه ساز شدند ودرخشيدند اما ميارزد به دردي كه آنان در زندگي روزمره خود كشيدهاند؟ تاريخ روايتگر آثار وميراث آنان است، پس چه كسي رنج تجربه زيسته آنان را روايت ميكند ؟
(سپند)
عادت كردهايم براي نشان دادن عمق مسئله، از آمار و ارقام بهره جوييم. از آماري كه هر سال، ما را به فكر وا مي دارد. در طي سه سال، 90 نفر از 125 دانش آموز ايراني كه در المپيادهاي جهاني رتبه كسب كرده اند هم اكنون در دانشگاههاي آمريكا تحصيل ميكنند. بعد سري تكان ميدهيم و تاسف ميخوريم. و اين تنها در مورد نخبگان علمي صدق ميكند. كه بارها و بارها از كمبود امكانات نرمافزاري و سختافزاري، از اعتبارات ناچيز پژوهشي، از بستر نامناسب اجتماعي براي رشد و گسترش علم و ... سخن گفته شده است. و فراموش ميكنيم كه نخبگان علمي، تنها بخشي از گروههاي مهاجر هستند كه همواره بررسي علل مهاجرت ديگر افراد جامعه را تحت الشعاع قرار ميدهند.
زماني كه هر عضو جامعه به عنوان ” منِ تقليل يافته به عامل اجتماعي“ به اين باور ميرسد كه متمايز بودن و معنادار بودن يك چيز است، به دنبال معناي تحقق يافتهي خويش، تمايزهايي را جستجو ميكند كه در معنابخشي به ”منِ عامل اجتماعياش“ نقش پر رنگي بازي ميكند. بدين صورت به تمايزاتي دست مييابد كه او را وادار به ايجاد تغييراتي در فضاي بين حوزه فردي و ارتباطش با حوزه جمعي ميكند. به بياني ديگر، در پيوست يا گسست موافقت و مطابقت ميان ساختارهاي فكري و ساختارهاي عيني به تمايزاتي در سرمايه فرهنگي و يا سرمايه اقتصادي خود با ديگري آگاه ميشود و در شرايطي، منجر به ناسازگاري ميگردد. ناسازگاري بين انتظارات و تجربه واقعي ميتواند موجب بروز احساس محروميت گردد. محروميتي كه محدود به عرصه اقتصادي نيست.
در مواجهه با چنين وضعيتي راهكارهايي پيش روي فرد قرار دارد. اما آنچه در مورد ايران بايد به آن اشاره داشت، رفتار غير قابل پيش بيني افراد جامعه ايراني است. و بدين صورت راه براي بررسي و پژوهش در مورد پديده مهاجرت افراد به خارج از كشور دشوار ميگردد. هر چند رفتار غير قابل پيش بيني افراد جامعه، خود معلول اين است كه آنها كنترل كافي بر آزادي عملشان ندارند و اين يادآور نظام كنترلي جامعه ايراني (چه در نهاد خانواده و چه در سطح كلان) خواهد بود. در نگاهي موشكافانه به پديده مهاجرت در ايران بايد اين نكته را در نظر داشت كه تكيه بر يكي از علل اقتصادي، فرهنگي، سياسي و علمي و ... در داخل ايران (با تمام كاستيهاي آن) شايد مجالي باشد براي فرافكني ديگر علل مهاجرت كه همواره در پشت نقاب اين كمبودها ناديده گرفته ميشود.
شايد بهتر باشد خوانشي ديگر از پديده مهاجرت داشته باشيم. چرا كه مهاجرت نه تنها پديدهاي بيمارگون نيست، بلكه فرصتي است براي گشودن دنيايي تازه و فعليت يافتن برخي پتانسيلها، كه شايد پيش از مهاجرت بستر مناسبي براي آن وجود نداشته باشد.
مهاجرت زماني به عنوان مشكل، قابل بررسي است كه پشت پرده آن، واقعيتِ فرار، نهفته باشد. فرار از محدوديتهاي فرهنگي، فرار از محدوديتهاي سياسي و يا حتي فرار از محدوديتهاي اقتصادي و اجتماعي . و در نهايت فرار تحت هر عنواني و به هر قيمتي. چه آنانكه توانايي خروج دارند و چه آنانكه به هر دليلي (شرايط مالي و يا محدوديتهاي سياسي) توانايي خروج به شكل قانوني را ندارند و از راههايي اقدام به خروج ميكنند كه تمام تلاش آنها را در انديشهي يافتنِ جايي براي زندگي، منتج به پايان زندگي ميكند.
(پوریا شیبانی)
نوشتن در مورد مهاجرت همیشه این خطر را دارد که دسته مهمی از افراد را که به مهاجرت مبادرت نمی کنند، فراموش كنيم؛ آن دسته مهم که واقعیتهای پنهان مبدا مهاجرت را نشان می دهد. بیکاری مهاجرت را تشدید می کند خوب به کجا؟ به هر جایی که کار باشد کره، کویت، آمریکا.... مهم نیست . آگر آزادی نباشد جنگ و قحطی و انقلاب باشد، مهاجرت گریز ناپذیر است. همه این را می دانند و آنقدر تکراری شده است که اگرکسی خلاف آن صحبت كند، احمق فرض می شود پس این پدیده تبدیل به چیزی ميشود که در همه مکانها و همه زمانها اتفاق می افتد؛ یعنی نتیجه منطقی هر کدام از بحرانهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی دانسته می شود. در فرانسه هم اگر این شرایط بوجود آید کم و بیش همین اتفاق خواهد افتاد؛ گیرم که مال ما شدیدتر از آنها رخ خواهد داد. پس این نمی تواند عمق فاجعه را نشان دهد. همه این دلایل را می دانند و بر صحت آن تاکید می کنند از فاضل تا احمق، پس این نمی تواند حقیقت مهاجرت را رمزگشایی کند. آنقدر هم تکرار شده که دیگر گوش، در برابر آن حساسیتی ندارد. برای همین، مهاجرت برای کار و مهاجرت مغزها مثل موقعیتی شده که همه آن را طبیعی و حق خود می دانند. اما باید قضیه را بیشتر واکاوید، تفاوت شرایط یهودیان روسی و یهودیان آلمانی این مسئله را به خوبی نشان می دهد. درنیمه اول قرن بیستم یهودیان روسی شرایط سختی داشتند و به دلیل تبعیضاتی که در حقشان می شد بسیاری از آنها دست به مهاجرت زدند اما موجودیتشان پا برجا بود و برای شرایط بهتر که بیشتر تحت تاثیر شرایط خطیر اقتصادی و سیاسی آن دوره بود، مهاجرت صورت گرفت. اما یهودیان آلمانی اینگونه نبودند؛ هویت انسانیشان را از آنها گرفته بودند و جامعه باید فکری برای اینها انجام می داد که راه حل نهایی نتیجه آن بود؛ در این میان آنچه اهمیت داشت، تایید خیل عظیم مشایخ و عوام آلمان بود که فاجعه را عمیق تر می کرد، اینکه هیتلر چه کرد را همه می دانند اما تاییدی که جامعه بر این نگرش داشت مهم است. مهاجرتی که از دل این شرایط بیرون زد مهاجرتی فراتر از هر تجربه دیگری بود. و كساني كه نتوانستند مهاجرت كنند هولناكتر از هر زمان ديگري بود.
در جامعه ما که مهاجرتِ انبوه به شکل فراگیر وجود دارد و همه از مهاجرت صحبت می کنند و اکثریت به دنبال کار یا ادامه تحصیل و زندگی بهتر رویای رفتن در سر دارند هر کسی در فكر رفتن است تا نيازهايي که در جامعهی خود به طور ناقص برآورده ميشود، برآورد. با هر افکاری که مهاجرت صورت گیرد، جامعه ما آن را تایید می کند؛ مگر در جستجوی هویتی که جامعه مدام در برابر آن یا خود را بی خیال نشان میدهد یا رفتاري که بن مایه آن را به لرزه درمی آورد. کسان زیادی در این جامعه، تهی از هویت اجتماعی هستند و یا هویت اجتماعی داغ خورده دارند و این داغ چنان محکم بر پیشانیشان نشسته که پس از مهاجرت هم سایه شوم سوپر ایگو را بر خود احساس می کنند. سالیانه درصدهای عجیبی از فرار مغزها ارائه میشود. اما هیچ آماری از فرار احساسی خاص داده نمی شود و به نظر میرسد که در این مورد کسانی که این آمارها را ارائه می دهند، در راستای توتالیانتاریسم مرد سالارانه جرات بیان حقایق را ندارند. از زنها که نمی توانند مهاجرت کنند حرفی به میان نمی آید، از هموسکسوئل ها که به شدت به خانواده خود وابسته اند و برخی که توانایی جدا شدن از خانواده را ندارند صحبت نمي شود، ترنسکسوئل ها چگونه می توانند مهاجرت کنند، و یا در مورد مهاجرت اقلیتهای دینی و قومی حرفی به میان نمیآید. اینها سوالهای مهمی هستند که مدام نادیده انگاشته می شوند. و مهاجرت به یک امر لوکس، فرو کاسته شده که متعلق به قشری خاص است و هر کسی در آرزوی آن. مهاجرت همچون شی کمیابی، تنها نان کمیابیش را می خورد نه اهمیت حیاتیش را.به خصوص براي حذف شدگان. مهاجرت تنها راهي است كه حذف شدگان پيش رو دارند مگر انكه روشي را در پيش گيرند تا خود را به جامعه بقبولانند. البته پيش از آنكه در كورههاي جامعه سوزانده شوند. بنابرین در ایران دو قسمت مهاجرت مورد غفلت قرار گرفته است، یکی اهمیت آن برای هويت بخشيدن به عدهاي، و دیگری بسته بودن این راه برای بسیاری که همچون یهودیان آلمان یا هویت انسانیشان گرفته شده یا به شکلی ناقص و دلقک وار به آنها هدیه شده است.
(امین قضایی)
"هیچ ارزانی بی دلیل نیست و هیچ گرانی بی حکمت". این ضرب المثل، به پیوستگی گریزناپذیر میان ارزش مصرف و ارزش مبادله اقرار می کند. کالاهای ارزان قیمت اما مفید را تنها در سرزمین های دور می توان یافت .جایی که مردمان آن سرزمین ، بدویانی باشند که ارزش مصرف شما را نشناسند یعنی برای اجناسی که شما به دنبال آن هستید ارزشی قائل نباشند. ارزش مصرف شما تحت عنوان طلا در آلاسکا ، میوه ی نان در آمریکا ، نفت در خاورمیانه ، الماس در آفریقا یا نهایتا گنج های عظیم شاهان در هند ، فقط با سفری عظیم و گریز به سوی دوردستها، از چنگ ِ ارزش مبادله می گریزد.شمایی که جایی درجامعه طبقاتی ندارید، می توانید شانس خود را در سرزمین های جدید امتحان کنید ، روزی با ثروتی عظیم بازخواهید گشت و دختر مورد علاقه تان را به عقد خود در خواهید آورد! فقط در سرزمین های دور دست کالاهایی ارزان و وافر یافت می شوند و ارزش مصرف با گسست از ارزش مبادله،راحت و ارزان تحقق می یابد. این رویای ماجراجویان و کاشفین است که از مرزهای جهان ِ واقعی و نقشه بندی شده ی تاجران فراتر می رفت . با ظهور جامعه سرمایه داری ، ارزش مصرف ، در دوردستها ، در سرزمین های ناشناخته کشف شد . این رویای تحقق ارزش مصرف بود که انسان را به دور زدن زمین و شناخت جهان جدید واداشت.
اگر قیمت هر کالایی در همه جا یکسان باشد ، دیگر تجارت معنا ندارد. انگیزه ی تجارت و اکتشاف هر دو تحقق ارزش مصرف است. مردمان سرزمین های دیگر، نسبت به شما ، برای یک کالا ، ارزش متفاوتی قائل هستند . اما برعکس ارزش مصرف یک کالا برای شما، حال آن کالا از هر جای دنیا که آمده باشد، یکسان است. بنابراین ارزش مصرف کالاها همیشه در دوردستها ، از منطق بازار جامعه طبقاتی ِ شما می گسلد. پس بهترین راه برای تحقق ارزش مصرف ، رفتن به دوردستها و سفر است.اما سفر اکتشافی یا تجاری یک سفر سرمایه دارانه است. این سفر کاملا در مقابل سلوک شرقی و مذهبی قرار می گیرد.
مسافر سرمایه دار اروپایی ، یا کاشف از نوع شخصیتهای داستانهای ژول ورن ، به سوی رویاها ، میل و ارزش مصرف خود سفر می کند تا از روابط محکم جامعه طبقاتی بگسلد.منطق سخت بازار آزاد، بهای دقیق تمامی کالاها و خدمات را مشخص کرده است و اکثریت جامعه را از تحقق آرزوها محروم می کند. آرزوی یک مبادله جادویی مثل مبادله گاو با یک لوبیای سحر آمیز یا آرزوی یافتن گنجی که صاحب آن یک دزد دریایی مرده است. سالک شرقی یا زائر مذهبی برعکس ، برای قربانی کردن امیال و آرزوهای خود سفر می کند. در داستانهای شرقی ، زائر خانه و همسر خود را رها می کند و تحت تاثیر استاد دوره گرد خود راهی سلوک به سوی نیستی و درون نفس می شود. زائر مذهبی مسلمان نیز همین کار را می کند و وقتی به خانه ی خدا می رسد نباید چیزی جز یکدست لباس دوخته نشده برتن داشته باشد. این سلوک حرکت به سوی درون و قربانی کردن ارزش مصرف است.
مسلمان ها خودشان فکر می کنند اگر بمیرند برایشان بهتر است . مسلمان ها رویایی ندارند پس زائر شرقی را رها کنیم و به داستان افسونگر جک و لوبیای سحرآمیز دقت کنیم. جک و مادرش که از فقر در رنج اند ، برای فروختن گاو خود به شهر می رود. اما در راه ، او با دیدن پیرمردی مرموز ، گاو را در ازای یک لوبیای سحرآمیز مبادله می کند. در یکسوی منطق بازار آزاد قرار دارد که تو می توانی گاو را با قیمت مشخص آن بفروش برسانی. اما از سوی دیگر ارزش مصرف واقعی شما ، وقتی تحقق می یابد که تو بتوانی با استفاده از یک لوبیای سحرآمیز به سرزمین دیگری در آسمان ها بروی و در انجا چنگ و مرغ تخم طلا را بدزدی. سفر، نفی جامعه طبقاتی به سوی جهان رویاها و میل است. داستان جک ، یک رویای کمونیستی است : تو باید چیزی را از پدر ، ارباب بدزدی و به خانه ی خودت بیاوری. داستان علی بابا و چهل دزد بغداد هم نسخه ی شرقی ِ داستان جک و لوبیای سحرآمیز است. در این دو داستان مسئله ی دزدیدن از پدر مطرح است. دلیل رویایی بودن دوردستها در وهله ی اول خیلی ساده است : فرض کنید شما در جهانی زندگی می کنید که از آنسوی کوه ها و دریاها خبر ندارید. در آنجا هرچیزی می تواند باشد. پس تمامی رویاها و خیالپردازی های خود را می توانید در آنسوی کوه ها تصور کنید. کوههایی که سرزمین تو را از افق جدا می کنند نمادی از سینه های مادر اند که تو از بعد از بالا رفتن از آن می توانی به زیرشکم گایا برسی. تفاوت واقعیت و رویا برای چنین انسانی صرفا یک تفاوت مکانی است که او با سفر به دوردستها بر این تفاوت چیره می شود. وسوسه ی افسونگر مسافرت، وسوسه ای است برای تحقق ارزش مصرف و امیال . اما نکته ی پیچیده تر این است که سفر به دوردستها ، سفر به گذشته هم هست.
نکته ی کلیدی داستان جک و لوبیای سحرآمیز ، در تفاوت ابعاد جهان واقعیت و جهان رویاست. چرا جهان روی ابرها ، جهانی است در مقیاسی بزرگتر؟ ما همواره نکته ای را فراموش می کنیم : این نکته که زندگی کودکی ما ، زندگی در جهان غولهاست. ما وقتی کودک هستیم همه چیز برای ما غول آسا است . پدر و مادر در واقع یک غول هستند. به همین خاطر پدر و جهانی که جک باید از او طلاها را بدزدد ، ابعادی بزرگ دارند. در واقع سفر جک ، همزمان سفر به گذشته و دوران کودکی هم هست. تغییر ابعاد در داستان های لوییس کارول نیز یک نکته کلیدی است. آلیس برای رسیدن به سرزمین عجایب باید کوچک شود. آلیس با تعقیب خرگوش که نماد تولید مثل است وارد یک سوراخ و سپس یک دالان می شود.او باید با خوردن و مدیریت تغییر ابعاد از سوراخ بگذرد و به باغ برسد. آلیس ابتدا خیلی کوچک می شود. سپس دوباره خیلی بزرگ می شود طوری که احساس می کند در دالان گیر کرده است . این نوعی شبیه سازی حالت جنینی است که ابتدا خیلی کوچک است بعد آنقدر سریع بزرگ می شود که زهدان برای او تنگ می شود و باید بیرون بیاید. این البته هرگز در خاطر ه ی انسان وجود ندارد اما رویای جهان جنینی همچنان در ذهن ماست. آلیس و جک هر دو با حرکت به دوردستها و مکان های پنهان ، در زیرزمین یا آسمان ، به دوران کودکی بازمی گردند. اودیسه نیز ، با گم شدن در دریا و سردرآوردن از سرزمین های دوردست ، با بدویان ، هیولاها و دیوها روبرو شده و به دوران کهن بازمی گردد. پلیفموس ، انسان بدوی و آدم خوار دوران گذشته است. اژدهایی در سرزمین های دور که دختری را به اسارت گرفته است، دزدانی در غارهای اسرارآمیز که گنجی را پنهان کرده اند ، همگی ، بخشی از این فرضیه ی خیالی و مرموز است که اگر به جاهای ناشناخته و سرزمین های دوردست بروید ، به گذشته سفر کرده اید. گذشته و دوردست هر دوجایی است که امیال و ارزش مصرف تو در آنجا نهفته است.
این فرضیه به صورت غریبی در علم نجوم تحقق می یابد. نگاه به کهکشان های دور ، همزمان نگاه به گذشته ی کیهان هم هست. مشاهده ی فواصل دور ، مشاهده ی گذشته است. جهان گذشته و دوردست ، جهانی است پرهرج و مرج تر و گرم تر. همانطور که در فیزیک میان زمان و فضا رابطه ای وجود دارد ، در جغرافیای رویاها نیز سرزمین های دور با دوران کودکی مرتبط است. این عقده ی اینشتین برای برقراری رابطه ی زمان و فضا ، با طرح خیالی سفر زمان و ماشین زمان به صورت رویا در می آید.
کاپیتان نمو در داستان " بیست هزار فرسنگ زیر دریا" اثر ژول ورن ، پدری است که خود را صاحب دریاها می داند و تمامی کشتی ها را که رقیبان جنسی او هستند غرق می کند. کاپیتان نمو پدر و خدایی است با توانایی های فن سالارانه ی بسیار که صاحب جهان شخصی اما بی کران زیردریاهاست. قهرمان داستان نیز در اینجا با سفر به گذشته ، با یکی از همان دیوهای اسطوره ای روبرو می شود. اما اینبار این دیو ، بسیار مدرن تر و پیشرفته تر است. نزد ژول ورن قدرت در گروی فن آوری است، پس پدر قدرتمند او به صورت دانشمندی توانا و مقتدر ظهور می کند. در اینجا نیز ما با یک تغییر ابعاد روبرو می شویم. تغییر ابعادهای لوییس کارول وسویفت ، در اندازه های ریاضیاتی است ، اما تغییر ابعادهای ژول ورن ، تغییر ابعاد وسایل نقلیه فنی است. از نظر ژول ورن ، هرچه سریعتر و پیشرفته تر فواصل را بپیماییم ، به تحقق رویاهای بشریت نزدیک شده ایم.
تا وقتی بورژوازی هتل اش را رزرو می کند و محل اقامتش را پیشتر در کاتالوگ ها می بیند ، مسافرت نمی کند. دراین مسافرت از جغرافیای رویا خبری نیست. اما همچنان رویای تحقق ارزش مصرف و امیال ما به صورت سفر در ذهن ما نقش بسته است. در فیلم هالیوودی "استارداست" ، جهان خیالی و جادویی با دیواری از جهان واقعی جدا می شود و نگهبانی پیر اما زبردست از آن محافظت می کند. ما همچنان آرزوی بخشیدن حیثیت مکانی به رویاهایمان را داریم. ما می خواهیم با حرکت در جغرافیایی خاص و جادویی به گذشته بازگردیم. ماجراهای داستان های عامه پسند همواره در جریان یک سفر رخ می دهند. گالیور در داستان سویفت نیز همین سرانجام را می یابد. او در دریاها دچار حادثه می شود و از جهان های جدید سردرمی آورد. دریا و طوفان نمادی از مرگ و تولد دوباره است. دریا همواره نمادی از زهدان مادر است که غرق شدن در آن ، باعث می شود ما در جهانی جدید و با نقشی متفاوت در سلسله مراتب طبقاتی متولد شویم.شاهزاده ای که با غرق شدن و دوباره نجات یافتن ، به بندگی گرفته می شود و یا بنده ای که با سر در آوردن از دنیای جدید ، به مقام شاهی می رسد.گالیور ابتدا از جهان سیاسی لی لی پوت سردرمی آورد. لی لی پوت ، زندگی آدم کوچولوهایی است که همه چیز را جدی می گیرند.اما این دنیا با جنگ ها و حقه هایشان برای گالیور در ابعاد کوچک و حقیری جلوه می کند. لی لی پوت دنیای واقعی و حقیر گالیور است و در مقابل" براب دینگ نگ" جهان خصوصی و کودکانه ی گالیور است که با انسانها از منظری اخلاقی و شخصی روبرو می شود. گالیور در لی لی پوت در نقش پدر ظاهر می شود و در براب دینگ نگ به آغوش مادر باز می گردد. حرکتی مشخص به سوی جهان کودکی. تغییر ابعاد جهان ، تغییر نقش انسان با حیوان و مانند آن بخشی از تغییرات جغرافیای رویا هستند. در این جغرافیا که سویفت آنرا به مانند واقعیت ، پردازش و توصیف می کند ، زمان و مکان و ابعاد نسبی و متغیر می شوند. این داستان ِ انسان جامعه طبقاتی است در جغرافیایی از رویا تا ارزش مصرف خود را کشف کند.
(منتشر شده در سایت مایند موتور)